برگزاری شبهای شعر مقاومت در کتابخانه چهارده معصوم و سالن آبفا کاشمر
شعر دفاع مقدس درونمایه تاریخی هشت سال دفاع همهجانبه مردم مقاوم ایران در برابر استکبار جهانی است و به روایت بازتاب تبعات گسترده این دفاع ارزشمند میپردازد.
همزمان با ایام هفته دفاع مقدس شاهد برگزاری دو گردهمایی از شاعران دیار ترشیز با موضوع شهدا و دفاع مقدس بودیم. اولین جلسه به همت اداره کتابخانه های عمومی شهرستان کاشمر به همت کتابخانه مهر چهارده معصوم با عنوان «شب شعر مقاومت» در محل کتابخانه چهارده معصوم با حضور شعرای شهرستان و رزمندگان هشت سال دفاع مقدس به همراه نمایشگاه عکس برگزار شد.
دومین جلسه به همّت «انجمن ادبی ظهوری ترشیزی» ( وابسته به اداره کتابخانه های عمومی شهرستان کاشمر ) و همکاری پایگاه بسیج امور آبفای شهرستان «شب شعر و خاطره مقاومت» در محل سالن آبفای کاشمر برگزار شد.
تعدادی از این اشعار را با هم می خوانیم :
سید حجت نبوی ثالث
یک نفر از رُم آن یکی زنگیست
عشق از دید هر کسی رنگی ست
یک نفر بعد سال ها روحش
بی قرار مناطق جنگیست
با شهیدان پاک همرزمش
فکر یک اتفاق فرهنگیست.
در مصاف هزار رنگ نفاق
فکر ترویج رنگ یکرنگیست
در میان اداره هایِ کسل
صبح تا شب پی هماهنگیست
رو بروی دل پر از دردش
از قشون مخالفان هنگی ست
یک نخود تا در آش نندازند
سهم بعضی به راه او سنگیست!
بر لباس سفید و پاک وطن
نقش بعضی چو لکه ی ننگیست
سنگر امروز در همین شهرست
یادواره دفاع فرهنگیست
دل به دریا زدن در این ایام
نوشداروی درد دلتنگیست
باز آهنگ جبهه ها آید.
صوت آهنگران چه آهنگیست
سیده مریم نبوی
با عشق خود کرده بودی؛ دست من انگشتری را
و قول دادی بسازی آینده ی دختری را
بستی دلم را به زلفت، رفتی غبارت به جا ماند
شاید پسندیده بودی؛ موی پریشان تری را
قران سر تو گرفتم؛ تا باز گردی دوباره
با چشمهایم نبینم، اشک و غم مادری را
هر جا که رفتی نشسته روی زمین قطره خونی
تا آبیاری کنی باز، گلهای نیلوفری را
دیدم که هر لحظه دارد، خون میچکد از گلویی
بستی سرش را کشیدی، بر دوش همسنگری را
آن سوی شط پر از خون ، همرزم تو میدهد جان
بر روی زانو گرفتی، همسنگر بی سری را
آتش گرفته درونم از دیدن هر شهیدی
در دست داری دو بال پروانه ی دیگری را
تو با خودت میبری باز ، دردی که درمان ندارد
انگار داری به پشتت ، داغ غم کشوری را
دنیا به چشمم شب آمد ، وقتی که دیدم پدر را
بر دوش خود می کشاند، با غصه اش پیکری را
در انتظارت نشستم، تا باز آیی کنارم
با دست خود گل بکاری، این گوشه ی روسری را
شد ماه اسفند و حالا، خالیست جایت دوباره
بازا ببر بار دیگر، این دلبر آذری را
تُنگ است دنیا برایم، من هم که ماهی قرمز
آزاد می کردی ای کاش، این روح خاکستری را
نجمه فتحی مقدم
ما با شقایقهای عاشق عهد بستیم
با دشتهای پر شقایق عهد بستیم
ما در حضور لاله ها در خاک ماندیم
با عاشقی ها در جنونی پاک ماندیم
ما در سکوت آبی یک دشت عاشق
در پاکی روح خدا دشت شقایق
ما با شلمچه با حضور آبی و سرد
با بی کسی های خدایان پر از درد
ماندیم تا ثابت کنیم از نسل عشقیم
با دل اگر خو کرده ایم ،ما اصل عشقیم
وقتی که روح لاله ها بی آب می مرد
آری! صدای ناله ها در خواب می مرد
یک لحظه روح مثنوی،پرواز می کرد
صد سینه را با چفیه ها همراز می کرد
(گرگ تعفن در کمین آبها بود
باران اسیر پنجه مردابها بود)
زینب به خون چشمهاشان گریه می کرد
بر ازدحام زخمهاشان گریه می کرد
آری حسینی وار تا افلاک رفتند
مردان حق با لاله ها در خاک رفتن...
محسن اولیایی
آراسته ام اینجا با یاد شهیدان دل
با عطر گل یاس و احساس غمی حاصل
بغضی شکفد هر دم ، با دیده ی بارانی
چون خاطره ی یاران در سینه کند منزل
ما وارث صبریم و دردیم و سکوت امّا
در هجمه ی بی دردی درمانده و دل بیدل
هر دم که سلام آید بر لب ز دلم ناگه
سالار شهیدان را ، این دل طلبد کامل
یاران شهید من ، از عشق شما گویم
شاید غم غربت ها مرهم شودم عاجل
رفتید چو پروانه ، سرمست و خرامان هم
ماندیم غریبانه ، چون بادیه بی حاصل
از لطف شما دل ها ، امروز صفا دارد
با عطر شقایق در ، هر گوشه ی این محفل
ای کاش زمین می شد سبز از نفس مستان
فریاد زند از عشق این شهر پریشان دل
هم حاضر و هم ناظر بر سیرت و صورت ها
بر دیده ی ما غفلت ، از ما که شود عاقل ؟
امروز دگرباره رو سوی شما کردیم
با این قدم خسته ، با این دل لایعقل
شرمندهء این شمع ایم امروز که می سوزد
شد یاد شما زنده در محفل و هر منزل
گر سوختنی بود این ، قلب سیه ما هم
امروز نمی ماندیم سرگشته بر این محمل
دنیازدگانیم و ، در دهر پریشان ما
امّید نظر دارد، این قافلهء غافل
خشکیده اگر اشکی بر چشم سیه رویان
امید شفا داریم از برکت این ساحل..
.
مرضیه هاشم زاده
روی دامان زخمی ت بگذار، غزه این بار کودکانت را
مادری کن کرانه ی پر مهر، پهنه ی کوچک جهانت را
غزه این بار توبه جای همه، زیر رگباربی صدا هستی
یک جهان ساکت است بشنودت، با صراحت بگو که پا هستی
قهرمان هزار و یک شب من، قصهات تلخ کرده زیتون را
نوعروسان غزه می فهمند، حجله ی پا گرفته در خون را
ابرهه قصه ی جدیدی نیست، فیل ها رد پایشان برجاست
کرکسان مهاجمت ای قدس، های تلاویوهایشان برجاست
صف کشیدند خرد و پیر و جوان، از کران تا کران باخترت
آی بیروت منتظر هستند،لشکر مادران بی پسرت
ولی پور
از پیش چشمش سایه ای آهسته رد شد
پروانه ای با بالهای خسته رد شد
کودک به دنبالش دوید و شادمانه
از یک نگاه عاشق و وارسته رد شد
خود را در آغوش پدر با خنده جا کرد
انگار موجی در دل دریا به پا کرد
با یک نگاه شیشه ای در قاب دنیا
خود را میان حجم رویایش رها کرد
از دیدن این منظره خورشید وحشی
عاشق شد و با یک نظر خود را فنا کرد
کودک از عمق خاطرات بی شمارش
دستان بابا را گرفت ، او را صدا کرد
بابای او فرزند محبوب وطن بود
هر مادری از سوز جان او را دعا کرد
او رفت تا آزادگی تنها نماند
میهن به جز شعر سرافرازی نخواند
برچیند او زنجیر از پای دماوند
خورشید را از ظلمت یلدا رهاند
افسانه رستم دوباره زنده گردد
آتش شود بر لشکر دشمن ببارد
در قله قاف خیال مردم شهر
او پرچمی از غیرت کاوه بکارد
کودک در آغوش پدر با خنده ای گفت
بابا برای من همیشه قهرمان است
می دانم اینجا پیش من بودی و هستی
یک قهرمان بابای خوب دیگران است














نوشتن نظر:
ارسال پاسخ