گفتوگو با خانواده شهید سرگرد مجید مرادپور؛ نخستین شهید کاشمـر در جنگ رمضـان ، دلاور پدافنـد هوایـی ارتـش
پدیده جنگ، در جامعه بشری از خسارتبارترین و ضدانسانیترین رخدادهای طول زندگی بشر است. تقریبا در همه کشورهای کوچک و بزرگ بلای جنگ گرفتار مردم شده است. ایرانیان عزیز نیز بارها پدیده شوم جنگ را تجربه کردهاند. جنگهای رخداده در میهن ما به باور و آگاهی نگارنده، عموما تدافعی بوده که بعضی با پیروزی و گاهی با شکست پایان یافته است. در عصر جمهوری اسلامی تاکنون سه بار جنگ ویرانگر بر ایران تحمیل شده که آنها را بر حسب زمان درگیری، هشتساله، 12روزه و 40روزه نام میبرند. در این جنگهای تحمیلی خسارتبار، آنچه بیش از هر چیز رنج روحی و شدت تأثر همه ما را افزایش داده، از دست دادن نیروهای انسانی باکفایت است؛ خساراتی جبرانناپذیر.
سرگرد مجید مرادپور، از پرسنل منطقه پدافند هوایی شمال شرق امام رضا(ع) ، اولین شهید خطه ترشیز است که در پی حملات روز یکشنبه 10 اسفند 1404 به تاسیسات پدافندی مشهد به شهادت رسید. این شهید گرانقدر اصالت رزق آبادی دارد. به روستای رزق آباد کاشمر میرویم و با خانواده شهید مجید مرادپور به گفتگو مینشینیم.
«گفتگو با افرادی که پاره تن خود را از دست دادهاند و صبورانه نشستهاند و حق میزبانی به جا میآورند دشوار است. فضا سنگین است و تسلی دادن سخت. در چنین موقعیتهایی کلمهای برای همدلی و همدردی پیدا نمیشود. کلمهای یا حرفی که بتواند درد را تسکین دهد.»
همه عالم نمیارزد به یک موی علی اکبر
مادر شهید خودش را معرفی میکند. اشرف السادات راشدی دارای 5 فرزند پسر و یک فرزند دختر. مجید فرزند چهارمش است. میگوید از همه فرزندانم راضی هستم همه انگشتر هستند و مجید نگین بود. نگین فیروزه، نگین یاقوت.
تکرار میکند که «سخت است خیلی سخت است» از خداوند صبر طلب می کند و از خداوند میخواهد که به همه مادران شهدا صبر عنایت فرماید. میگوید « همه دنیا نمیارزد به یک موی علی اکبر» علی اکبرم را از دست دادم.
در تمام مدتی که با وی صحبت میکنیم بغض در گلو دارد و گاه گریه میکند هر چند تلاش دارد گریهاش مانع گفتگو نشود. اما آنچه در دل دارد و آنچه وضعیت ظاهری و روحی اوست گویاتر از آنچه بر زبان میآورد است. می گوید همیشه به من میگفت «بی بی عالم» از روزی که پرواز کرده هیچ کس من را «بی بی عالم» صدا نزده است .
از کودکی فرزندش می گوید که فعال بوده و پرتلاش و در کارهای کشاورزی به پدرش کمک می کرده است. از دوران تحصیلش میگوید که درسخوان بوده و از این که بعد از کلاس نهم به خدمت ارتش درآمده است. از دوران خدمت فرزندش در شهرهای مختلف ایران میگوید و از تحمل دوری و دلتنگیهایش.
از ازدواج مجید با دختر برادرش که برایمان تعریف میکند لبخندی بر لبش می نشیند: مجید با دختر برادرم ازدواج کرد و ثمره این ازدواج سه فرزند است. همه این سال ها همسرش از او راضی بوده و اضافه میکند: دختر برادرم 13 ساله بود که به عقد مجید در آمد.
مادر شهید از مردم روستای رزق آباد تشکر میکند و از این که کوچک و بزرگ، غریبه و خودی در مراسم های متعددی که برای شهید برگزار شد شرکت کردند قدردانی میکند . میگوید شب گذشته ( بیش از 50 شب از شهادت گذشته) مراسمی در کاشمر برگزار شد . حضور مردم رزقآباد در این مراسم چشمگیر بود، همه آمده بودند. روز اول برای تشییع جنازه از اول راه رزقآباد تا آرامستان روستا جمعیت جمع شده بود. از همه مردم تشکر میکنم که این همه همدل بودند و ما را همراهی کردند.
حسرتم این است که دخترم تجربه داشتن چنین پدر شریفی را ندارد
همسر شهید «عاطفه سادات راشدی» به همراه دخترک سه سالهاش وارد جمع میشود. خودش را معرفی میکند، برایش بیان عبارت«همسر شهید» دشوار است و گریه امانش نمیدهد. میگوید: شهادت خیلی واژه ارزشمندی است . ولی ایشان نیازی به شهادت نداشت چون مثل شهید زندگی میکرد. نه این که بخواهم تعریف کنم، نه این که الان که شهید شده این را بگویم، هر کس که او را میشناخت، همکاران و دوستان همه به این مسئله واقفند که ایشان فوقالعاده بود.همان قدر که ما خاکی هستیم مجید آقا افلاکی بود. برای دخترم شاید بیشترین حسرت این باشد که تجربه نکرد که « چه بابای خوبی» داشته.
از وی می خواهیم از خاطرات زندگی مشترکشان تعریف کند، میگوید: همه زندگیم خاطره است. لحظه به لحظه اش کنار عزیز دلم، کنار تاج سرم، کنار همسرم. از اولین لحظاتی که دوم راهنمایی بودم و عمه جان به خواستگاریم آمدند تا الان. خیلی منو دوست داشت. خیلی دوستش داشتم. خیلی برام ارزش قائل بود. هیچ وقت «مجیدآقای من» مجید نشد. هیچ وقت بدون اجازه همسرم کاری انجام ندادم. همراه و مشوق سه فرزندم بود. الان هم همیشه حضورش را حس میکنیم. همه لحظهها همراهمونه و همیشه مواظبمونه.
سحر روز دهم اسفند ماه بود که خبر شهادت رهبر عزیزمون پخش شد من گریه کردم، مجید آقا هم گریه کرد، برایمان غیرقابل تصور بود. همسرم در آن لحظه گفت ممکن است برای ما هم اتفاق بیفتد جنگ است. ساعت 10 همان روز یعنی 10 اسفند زنگ زد که وسایلت را جمع کن و برو به شهرستان. گفتم هنوز که اتفاقی نیفتاده، هنوز که من نترسیدم. این آخرین تلفن ما بود و دیگه تلفنشو جواب نداد.
بعد از ظهر هر چه زنگ زدم دیدم تماس برقرار نمیشه. پسرم گفت چرا این قدر زنگ میزنی بابا سرش شلوغه. با خودم گفتم شاید آنتن رو زدن. رفتیم خانه یکی از دوستان. همکارشون گفت برین شهرستان. تصمیم گرفتیم به کاشمر بیاییم. پایگاه مجید آقا تو راهِ مشهد- کاشمره. گفتم اجازه بدین برم پشت فنس. شاید تلفنها قطعه. صدای منو که بشنوه میاد. رفتم وارد محوطه که شدم همه چیز روی سرم آوار شد. محل کار مجید آقا رو زده بودن. گفتن اینجا چه کار میکنی. گفتم شوهرم شیفت بود. شوهرم اینجاست. گفتن ایشان مجروح شده و به درمانگاه فرستادنش. فاصله کمی بین محل کار مجیدآقا و درمانگاه بود. رفتم اونجا نبود. گفتن به بیمارستان شمس منتقلش کردیم. نمیدونم چه جوری خودم رو به بیمارستان رساندم. گفتن اینجا نیاوردن. گفتم اینجا بیمارستان ارتشِ. اینجا نیاوردن کجا بردن به من بگین.
گفتن «تسلیت میگیم» شهید شده.
گفتم اجازه بدین ببینم اشتباه شده. اجازه ندادن.
گفتن به یکی از اقوام زنگ بزنین. گفتم تمام زندگی من، تمام دار و ندار من، همونیه که میگین نیست. من به کی زنگ بزنم.
بعد از سر ناچاری به برادرم و برادر ایشون زنگ زدم.
جان باید فدای جانان شود
پدر شهید «محمد حسین مرادپور» از سَرِکارهای کشاورزی به خانه میرسد و به جمع خانوادگی ملحق میشود. حال و روز او هم از دیگر اعضای خانواده بهتر نیست هر چند تلاش میکند حامی و تکیهگاه خانواده باشد ولی او هم در بین سخنانش چندین بار هر گاه سخن از فرزندش است تاب نمیآورد و گریه میکند. میگوید خیلی بچه آرام و خوش خلقی بود. هیچ وقت کاری نکرد که او را مواخذه کنیم. تا زمانی که به مدرسه میرفت درسخوان بود. بعد هم به خدمت ارتش درآمد. از چشمم گِله دارم ولی از فرزندم گِلِه ندارم . خیلی همکاری میکرد .همیشه میگفت «بابا من دعاگوی وجود شما هستم». روز 13 محرم هر سال ما سفره حضرت رقیه(س) داریم . می آمد، مهمانها را پذیرایی میکرد و دوباره برمیگشت.
در شهرهای مختلفی خدمت کرد. مشهد، بندرعباس، خارک و تهران. زمانی که در خارک خدمت میکرد خانواده اظهار کردن که دلمان برای مجید تنگ شده ولی او میگوید که نمیتواند بیاید و مرخصی ندارد. با او تماس گرفتم و گفتم باید تا فردا به کاشمر بیایی. گفت الان روی خشکی نیستم و نمیتوانم تا فردا کاشمر باشم . گفتم من هیچ حرفی از تو را قبول نمیکنم و حتما باید بیایی. بعد از 24 ساعت به کاشمر آمد.
برای خدمت در ارتش من مشوقش بودم. همراهش بودم . نه تنها به او به همه فرزندانم توصیه میکردم که باید برای وطن جان فدا کنین. از این نظر به کارم افتخار میکنم. جان باید فدای جانان شود. اگر کسی سر به تنش نباشد بهتر است از این که وطن به دست دشمن بیفتد.
شب 10 اسفند رفت و آمد زیادی در خانه ما جریان داشت. رفتارها نشان از خبر ناگواری می داد. برادرم زنگ زد. در را که باز کردم گفت گرگ به گله گوسفندان زده است. اما چهرهاش حکایت دیگری داشت از خبری بسیار بدتر از آنچه بر زبان میراند. گفتم چی شده برای مجید اتفاقی افتاده ؟!
بله مجید به شهادت رسیده بود.
من الان پیش شما داد نمیزنم به بیابان که میروم فریاد میزنم. بعد از 50 روز پیراهن فرزندم را برایم آوردند. گفتم خدایا بعد از 40 سال پیراهن یوسف را به یعقوب رساندی. بعد از 50 روز پیراهن فرزندم را به من.
با این وجود به خاطر این که در راه وطن فدا شده صبر میکنم. فرزند من که از رهبرمان بهتر نبود. از علیاکبر امام حسین که بهتر نبود. هر چه خدا میخواهد . خودش داده و خودش هم گرفت.











نوشتن نظر:
ارسال پاسخ