آخرین اخبار

روایتی از شهدای مدرسه‌ی میناب

در ابتدای جنگ یکی از برجسته‌ترین جنایت‌های آمریکا_صهیون بمباران مدرسه‌ی شجره‌ی طیبه بود. بمبارانی که آمریکا_صهیون‌ها در ابتدا سعی در لاپوشانی‌اش داشتند و دیری نگذشت که توجه دنیا به این اتفاق جلب شد. اتفاقی که ماهیّت پلید و جنایتکارانه‌ی این جانیان را بیش از پیش...
کد مطلب : 534
شنبه, 16 خرداد 1405
109 بازدید
نویسنده : حمید ضیایی

در ابتدای جنگ یکی از برجسته‌ترین جنایت‌های آمریکا_صهیون بمباران مدرسه‌ی شجره‌ی طیبه بود. بمبارانی که آمریکا_صهیون‌ها در ابتدا سعی در لاپوشانی‌اش داشتند و دیری نگذشت که توجه دنیا به این اتفاق جلب شد. اتفاقی که ماهیّت پلید و جنایتکارانه‌ی این جانیان را بیش از پیش در چشم جهان عریان ساخت.

از ابتدای جنگ و قطعی اینترنت و عدم دسترسی به اینترنتِ بین‌الملل ما تلاش کردیم که در سکوهای داخلی فعالیت‌های خود را کج‌دار و مریز ادامه دهیم. در این میان به‌ساخت پادکست درباره‌ی روایت‌های جنگ می‌اندیشیدم و به این فکر بودم تا بتوانم قدمی در راه ثبت روایت‌ها بردارم. این طرح ابتدایی رفته‌رفته در ذهنم شکل گرفت و دوستانی نیز به این حلقه افزوده شدند و طرح هرروز به آن‌چه در ذهن داشتم نزدیک‌تر شد.

قرار ما این بود که اولین قسمت این پادکست را به دانش‌آموزان میناب اختصاص دهیم. گذشت و وعده‌هایی که بعضی برای در اختیار گذاشتن مصاحبه‌هایشان داده بودند، محقق نشد و من به این کار اشتغال ذهنی زیادی پیدا کرده بودم و با خودم وعده کردم که باید اولین و دومین قسمت این پادکست‌ها به این کودکان پرپرشده اختصاص یابد.

 

 

مصاحبه در حرم امام‌رضا

 

به واسطه‌ی بعضی دوستان باخبر شدم که خانواده‌ی شهدای دانش‌آموز میناب در مشهد هستند و قرار است به زیارت حرم امام‌رضا(ع) بروند. من هم با هماهنگی‌های لازم به‌عنوان خبرنگار برای تهیه‌ی یک مصاحبه به حرم امام‌رضا رفتم و این مصاحبه به‌خواست خدا و همراهی دوستان محقق شد.

 

روایت یک خبرنگار

 

همواره در کار نوشتن به حال و هوا و فعالیت‌های دیگران پرداخته‌ام. اما این‌بار می‌خواهم روایتی از حالات درونی خود در مواجهه با دو خانواده‌ی شهدای دانش‌آموز میناب بنویسم. مواجهه‌ای که از ابتدا تمام سؤالات خود را آماده کرده بودم و به‌قول معروف با دست پر برای یک کار رسانه‌ای قدم پیش گذاشته بودم؛‌ ولی آن‌طور که گمان می‌کردم کارم پیش نرفت.

وقتی وارد حرم شدم و مسیر را تا صحن آزادی طی می‌کردم تمام ذهنم مشغول کارم بود. مشغول پرداختن به شرح حال دانش‌آموزانی که در اولین روزهای جنگ به بی‌رحمانه‌ترین شکل، به‌دست جنایتکارترین دولت‌های دنیا به شهادت رسیده بودند. این یک خاطره‌ی کوتاه و خودنوشت است از یک روز با خانواده‌ی شهدای میناب....

 

 

مواجهه با مادر امیرمحمد

 

وارد اتاق مصاحبه شدم. خانمی روی صندلی نشسته بود. سلام و احوال‌پرسی‌ای کردم و تسلیت گفتم.

در چشم‌های مادر امیرمحمد نمی‌توانستم نگاه کنم. نمی‌دانم چه حالتی بود که بر من مستولی شده بود. شاید آن عظمت نگاه مادرانه که گویی اشک در آن ته‌نشین کرده مرا از کالبد خبرنگار بیرون کشید و هم‌چون برادری عزادار پیشارویش نهاد. تمام آن‌چه در ذهن پرورده بودم، ناگهان چنان بنایی بر سرم آوار شد و رشته‌ی افکارم را از هم گسست. زنی چنان مقتدر و نستوه برایم رشک‌انگیز بود. عکس کودکِ شهیدش را در آغوش گرفته بود. از ایشان خواهش کردم در صندلی مقابلم بنشیند تا مصاحبه را آغاز کنم...

شروع مصاحبه‌ام با این سؤال بود: «کمی برایمان از میناب بگویید؟» پاسخ مادر امیرمحمد سراسر مهر و صمیمیت بود. گفت: «میناب مردمان خونگرمی داره؟» این جمله شاید در آن لحظه یا برای شما که می‌خوانید ساده به‌نظر بیاید... اما من در کنار خونگرمی در آن مادر که در خلال مصاحبه متوجه شدم فرزند دیگرش که سرباز بوده در جنگ 12 روزه از میان این جهان رفته است، چیزی جز استقامت و شجاعت و صبر و استواری ندیدم... در این‌جا بود که دیگر نمی‌توانستم گفت‌وگویم را منسجم و منظم پیش ببرم... شاید من به‌درد خبرنگاری در این زمینه نمی‌خورم... اما هرچه بود، خودم را چون تخته‌ای بر امواج آن گفت‌وگو رها کردم و تلاش می‌کردم فقط خودم را کنترل کنم؛ می‌گویند خبرنگاری که گریه کند، باید کار خبرنگاری را برای همیشه بگذارد کنار... و من نمی‌خواستم به این زودی‌ها شانه از زیر این کار خالی کنم...

 

گفت‌وگو دیگرم با پدر شهید بود...

 

داستان رضا با همه متفاوت است. رضا حبشیان. کلاس دوم دبستان. تنها فرزند خانواده‌ی حبشیان که پدرش برایم گفت این فرزند هدیه‌ی امام‌رضا (ع) به ما بوده است.

مردی در مقابلم نشست. می‌گفتند وقتی فرزندی می‌رود پشت پدر می‌شکند... و من این را دیدم؛ مردی که پشتش خمیده بود از بار شهادت فرزندش؛ اما روی دیگر تسلیم در برابر رضای خداوند است. برایم می‌گفت این بچه بعد از حدود 12 سال هدیه‌ی امام رضا به ما بوده. حالا هم صلاح دانسته و او را از ما گرفته است. در آن لحظه من به چشم‌های غم‌زده‌ی مردی نگاه می‌کردم که برایمان از عشقش به پسرش می‌گفت. از دلبستگی بیش از حدش و از بازی‌گوشی‌های رضایش. و آن مرد در آن لحظه در مقابلم نشسته بود و از غیاب فرزندی می‌گفت که چون جان دوستش داشته و حالا تنها خاطره‌ای از او در حافظه دارد. خاطره‌ای از کفش‌های ورزشی نارنجی رضا حبشیان. کفش‌هایی که زیر خاک و خاکستر هر لنگه‌اش به جایی پریده بود...

در ذهنم می‌کاویدم که چه بگویم و چه بپرسم؟ دست‌های پدر رضا را گرفتم. گفتم اجازه می‌دهید کمی با هم درباره‌ی رضا صحبت کنیم؟ چشم‌هایش برقی زد و انگار می‌خواست فرزندش را صدا بزند و به ما نشان بدهد و بگوید این رضا، پسر من است.

 

در تمام مدت گفت‌وگویم با این دو خانواده، تمام خانواده‌های میناب را در آن روز تصور می‌کردم. التهاب، دلهره، ترس، بوی خاک و خاکستر و باروت در مدرسه‌ای که در آن امید موج می‌زد و آینده را نوید می‌داد. زندگی جریان داشت. به تمام معلم‌ها در آن لحظه فکر می‌کردم. به معلم‌های شهیدی که همراه دانش‌آموزان مدرسه پر کشیدند.

یک جمله کافی بود که مرا از جا برخیزاند. آقای حبشیان گفت: «میناب رو کسی نمی‌شناخت...»

و تنها در دلم این رباعی را به‌یاد آوردم:

 

ما سینه زدیم بی صدا باریدند
از هر چه که دم زدیم، آنها دیدند 
ما مدعیان صف اول بودیم
از آخر مجلس شهدا را چیدند...