آخرین اخبار

جنگ در کاشمر نبود، اما در دل‌ها بود

  جنگ ۱۲ روزه‌ای که از ۲۳ خرداد تا ۳ تیر ۱۴۰۴ میان ایران و اسرائیل رخ داد، یکی از تلخ‌ترین و ناگهانی‌ترین بحران‌های اخیر کشور ما بود. گرچه هیچ موشکی به کاشمر نرسید، اما ترکش‌های جنگ ۱۲ روزه میان ایران و رژیم صهیونیستی، قلب‌های بی‌شماری را شکافت. زنا...
کد مطلب : 447
جمعه, 27 تیر 1404
152 بازدید
نویسنده : محبوبه وزیری

 

جنگ ۱۲ روزه‌ای که از ۲۳ خرداد تا ۳ تیر ۱۴۰۴ میان ایران و اسرائیل رخ داد، یکی از تلخ‌ترین و ناگهانی‌ترین بحران‌های اخیر کشور ما بود. گرچه هیچ موشکی به کاشمر نرسید، اما ترکش‌های جنگ ۱۲ روزه میان ایران و رژیم صهیونیستی، قلب‌های بی‌شماری را شکافت. زنان شهر ما، با دلی پُر از ترس و نگاهی نگران، این روزهای پرهیاهو را از قاب خانه‌ها و صفحه‌های موبایل دنبال کردند.

بلاتکلیفی، بی‌خوابی، غم و امید. روایت این روزها را از زبان خودشان بخوانید؛ زنانی که هرچند در خط مقدم نبودند، اما بار روانی جنگ را تمام‌قد بر دوش کشیدند.

یک بانوی کارآفرین در مورد روزهایی که دارد می گذرد می گوید: این روزها نوعی بلاتکلیفی در وجودم حس می کنم، همزمان که از مرگ هموطنانم در سوگم اما باید مراقب و حواس جمع باشم ولی در عین حال سرگردانم، از لحاظ کسب و کارم نمی‌دانم باید سرمایه‌‌ام را نگه دارم یا مثل روال قبل کارم را ادامه بدهم، نیروهایم را کم کنم یا نه. نتیجه‌ی این همه بلاتکلیفی در همه چیز حتی کوچکترین مسائل زندگی، می شود فرسودگی روح و روان و امید برای ادامه زندگی.

خانم شریفه رضایی نیز در همین مورد اظهار می دارد: در جنگ چند روزه ای که رخ داد،   هرچند کوتاه ولی نفس گیر، بسیار احساس ناامنی به خصوص برای مردم تهران و بستگانمان که ساکن این شهر هستند، داشتم. سپس ویرانی کشور عزیز و ایجاد مشکلات اقتصادی و نوعی احساس شکست که چراما باید اینگونه غافلگیر شویم و ضربه بخوریم ؟

وی می افزاید: با این که نوعی همبستگی و انسجام در بین مردم دیده می شد که در نوع خود بی نظیر بود اما ترس از آینده مبهم باعث شد برخی رفتارهای غیر معمول و غیر معقول داشته باشند. خرید بیش از حد معمول را می توان جزو این رفتارها برشمرد که البته خانواده ما به شخصه تمایلی به این کار نداشت.

بانو رضایی معتقد است: یکی از موضوعات مهمی که در این ایام مشاهده شد فراگیر شدن چتر حمایتی نظام بر همه اقشار جامعه بود. امیدوارم من بعد نیز از تمرکز بر موضوعات کم‌اهمیت کاسته شود.

زهرا میهن دوست  هم با اشاره به این که من با شروع جنگ در ابتدا باور به اینکه جنگ باشه رو نداشتم اظهار داشت: با گذشت چند روز و بالا گرفتن شدت درگیری ها احساس ترس نا امنی به سراغم آمد، ترس از دست دادن عزیزانم، ترس از عواقب بعد از جنگ گرانی، قحطی، احتکار و.... که قبلا این گونه احساسات ناخوشایند رو تجربه نکرده بودم

وی پیگیری مداوم اخباررا غیرمعمولی ترین رفتارش در ایام جنگ می داند و می گوید: حتی نیمه شب از خواب بیدار می شدم و توی گوشی اخبار رو چک می کردم که چه اتفاق جدیدی افتاده، از تایم خواب و استراحتم می زدم تا اخبار رو چک کنم. در حال حاضر هم هنوز ترس از جنگ را دارم. فکر می کنم واقعا دیگر نمی توانم به حالت قبل برگردم و این جنگ قطعا روح و روان ما رو دستکاری کرده است.

بانویی هنرمند که آنلاین شاپ دارد می گوید: اولین حسم قطعا ترس و اضطراب  بود. به شدت بی حوصله و کسل شده بودم، روزهای اول سعی می‌کردم خیلی اخبار رو پیگیری نکنم ولی کم کم همان ترس باعث شد که مرتب اخبار رو چک کنم که خودش باز بیشتر باعث ترسم می شد.اینکه قراره تا کی طول بکشه، خرابیا و کشته ها رو که توی اخبار یا فضای مجازی می دیدم دلم می خواست بترکه، ساعتها گریه می کردم.

این حس باعث می‌شد که کار مفیدیم انجام ندم.عملا در پیج اینستام که با اینکه منبع درآمدم بود هیچ فعالیتی نداشتم، حتی کارای روتین رو هم انجام نمی‌دادم فقط یه آشپزی که اونم به خاطر بچه‌هام مجبور بودم وگرنه همونم حوصله نداشتم‌.

بانومریم طاهریان در این خصوص می گوید: اگه بخوام از احساس حرف بزنم پر رنگترینش استرس و وحشتی بود که واقعا اولین بار بود تجربه کردم، یه احساس نا امنی و بی ثباتی و حسی که شاید قراره همه چی تموم بشه یا حتی جیره بندی بشه و اینکه اگه تاسیسات کشورمون مورد حمله قرار بگیره و آب و برق قطع بشه بعدش چی به سرمون میاد؟؟

خلاصه همه این فکرا مدام تو ذهنم میچرخید و حتی شبا تا دیر وقت اخبارو دنبال می کردم و وقتی هم که به زحمت خوابم می برد بعد یک ساعت بیدار می شدم و دوباره اخبار جنگ و جنگ ….. تا اون روزی که نت قطع شد و واقعا باعث شد مغزم آروم بگیره تا حدودی، 

یه تجربه ی بد دیگه ای که داشتم و الان که بهش فکر میکنم واسم جالبه این بود که من به دلایلی مجبور شدم روز سوم جنگ دقیقا روزی که مشهد هدف دشمن قرار گرفته بود و پدافند هوایی مشهد و تربت فعال شده بود برم مشهد تمام مسیر به آسمون نگاه میکردم و وحشت زده بودم و با خودم فکر میکردم چطور امکان داره این حجم از استرس واقعا قدر روزهای گذشته رو اون موقع با گوشت و پوست و استخوان درک کردم و فهمیدم گاهی نعمت هایی داریم که اصلا حواسمون بهشون نیست….

بعد از جنگ علاقه مند شدم کتابای جنگی بخونم و کتاب یادداشت های بغداد یکی از دوستانم بهم معرفی کردن که نویسنده روز شمار جنگ عراق و آمریکا رو به صورت خاطره شخصی تعریف میکنه و الان خیلی برام جالبه که دارم میخونمش و میتونم از تجربیاتش استفاده کنم

و اگه بخوام بگم که به حال روزهای قبل جنگ برگشتم باید بگم نه و فکر نمی کنم هیچ کس به اون روزها برگرده چون جنگ مقوله ای پیچیده است که ذهنتو زخمی میکنه و جراحتش تا مدتها و حتی شاید تا پایان عمر همراهت باشه.

خانم زهره کوکبی هم از اولین روز جنگ می گوید: اولین روزی که جنگ شروع شد، ساعت  ۶ صبح  از خواب بیدار شدم. طبق معمول، سراغ گوشی و اخبار رفتم. اصلا برایم قابل هضم و باورکردنی نبود که این اخبار تلخ و ناخوشایند را می خواندم. باورش برایم سخت بود و با خودم می گفتم که امکان ندارد که ترس ما و کابوس ما ، یک روز به حقیقت پیوسته باشد. تلویزیون را روشن کردم تا مطمئن تر شوم. اولین کارم تماس تلفنی با خواهرم بود و دلشوره این که ابتدا به تماسم جواب نداد برای دقایقی مرا بی تاب و کلافه کرد.  

 

 

 

 

 

 

 

گرچه هیچ موشکی به کاشمر نرسید، اما ترکش‌های جنگ ۱۲ روزه میان ایران و رژیم صهیونیستی، قلب‌های بی‌شماری را شکافت. زنان شهر ما، با دلی پُر از ترس و نگاهی نگران، این روزهای پرهیاهو را از قاب خانه‌ها و صفحه‌های موبایل دنبال کردند. بلاتکلیفی، بی‌خوابی، غم، و امید…

 روایت این روزها را از زبان خودشان بخوانید؛ زنانی که هرچند در خط مقدم نبودند، اما بار روانی جنگ را تمام‌قد بر دوش کشیدند.