محمدحسن داوودی؛ آزادهای خیر و کتابخانهساز از دیار ترشیز
آزادگان، اسوههای صبر و استقامت
در راه خدا پای ملک آبله دارد
این وادی عشق است که صد مرحله دارد
دلا گر عاشقی، ثابتقدم باش
که در این ره نباشد کار بیاجر
آزادگان، اسوههای صبر و شکیباییاند؛ مردانی که با شرف و مردانگی معنا بخشیدند و خالصانه از خاک وطن دفاع کردند. آنان که درد کشیدند، شکنجه شدند، اما در برابر دشمن سر خم نکردند و امروز روایتگران زندهای از حماسه و ایثارند.
در این نوشتار پای روایت محمدحسن داوودی، خیر کتابخانهساز و آزادهای که ۹ سال اسارت را در اردوگاههای بعثی پشت سر گذاشت، مینشینیم.
آغاز رزم در نوجوانی
محمدحسن داوودی متولد کاشمر است و اصالتاً بردسکنی. او میگوید:
«۱۷ آبان ۱۳۵۹ جزو اولین گروههایی بودیم که از کاشمر عازم جبهه شدیم. آن زمان فقط ۱۵ سال داشتم. هنوز مدت زیادی از محاصره آبادان نگذشته بود و فرمان تاریخی امام خمینی (ره) صادر شد که «حصر آبادان باید شکسته شود.» با شوق دفاع از وطن، راهی جبهه شدیم. در نخستین اعزام، پشت آتشبار کنار رود کارون از ناحیه پای راست مجروح شدم و جانباز ۴۵ درصد هستم.»
عملیات بیتالمقدس و اسارت
او ادامه می دهد :
بعد از بهبود یک بار دیگر هم به جبهه رفتم. بار سوم در عملیات فتح خرمشهر به نام عملیات بیت المقدس شرکت کردم. این عملیات با قدرت و نیروی شگفت انگیزی پیش می رفت. به عنوان بسیجی در تیپ 21 امام رضا(ع) به فرماندهی شهید چراغچی به این منطقه منتقل شدهایم تا نیروهای دشمن را منهدم و فرصتی ایجاد کنیم تا نیروهای دیگر که برای آزادی خرمشهر آمدهاند بتوانند طرحشان را اجرا کنند. حدود صد نفر که آرپی جی زن بودیم انتخاب شدیم. هر کدام 17 گلوله آرپی جی در کوله ها حمل می کردیم و فقط فکرمان پیشروی بود. نیروهای زرهی عراقی غافلگیر شده بودند و ما هم با آرپی جی می زدیم. از نیروهای خودمان فاصله گرفته بودیم و پشتیبانی هم نبود که به ما بگوید برگردید . از ساعت 4 صبح که عملیات را شروع کردیم تا ساعت 10 پیش روی کردیم . ساعت 11 و ربع روز 4 خرداد سال 1361 بود، متوجه شدیم به نزدیکی بصره در خاک عراق رسیده ایم_ به نزدیک فرودگاه بصره رسیدیم یعنی این قدر به بصره نزدیک شده بودیم_ دشمن ما را محاصره کرده بود و سی و یک نفر به فرماندهی غلامعلی کابلی درهمان جا به اسارت در آمدیم.
اول ما را منطقه جنگی خط1و بعد خط 2 و خط 3 بردند. در هر قسمت سوالاتی از ما می پرسدند از قبیل این که کی عملیات را شروع کردید، چند نفر بودید ، اهل کجا هستید و چند وقت است که در جبهه می جنگید و با عنوان بسیج، سپاه یا ارتش اعزام شده اید. در چه پادگان هایی آموزش دیده اید و در خط مقدم چه سلاح هایی موجود است همه این مراحل با ضرب و شتم و شلاق زدن سپری شد. خط سوم محل فرودگاه بود که هدایت حمله ها را به عهده داشت. در خط سوم هر سی نفر وارد یک کانتینر شدیم سه روز به ما غذا ندادند و فقط آب دادند. بعد ما را در چهار شهر با ماشین های روباز دور دادند برای این که بعد از فتح خرمشهر روحیه عراقی ها تضعیف شده بود می خواستند روحیه شان تقویت شود.
روزهای سخت در استخبارات بغداد
بعد ما را به استخبارات بغداد بردند. جایی که همه را برای باز جویی و تشکیل پرونده می بردند.حتی نیروهای فراری خودشان!
اتاق های سه درچهار و اتاق های سه در پنج داشت و 16 روز آنجا بودیم. دائم اتاق ها خالی و پر می شد. جا نداشتیم و فقط می توانستیم نشسته استراحت کنیم. در استخبارات به حدی اذیت شدیم که وقتی بیرون آمدیم و از ما عکس گرفتند، خیلی ها عکس خود را نمی شناختند. آنجا هم به ما غذا ندادند و فقط چای و یک عدد نان شیرین دادند.
در استخبارات به نوبت افراد را می بردند، جلوی چشم دیگران به شکل های مختلف شکنجه میکردند و برمی گرداندند و به حدی اتاق شلوغ بود که بعضی از افرادی که بعد از شلاق خوردن، نمی توانستند سر پا بایستند را روی بقیه پرتشان می کردند.
از عنبر تا موصل؛ سالهای تلخ اسارت
از آنجا ابتدا به اردوگاه عنبر و بعد به اردوگاه رومادیه منتقل شدیم. در این دو اردوگاه بهداشت صفر بود. هر روز برنامه ای برای کتک زدن اسرا داشتن و همه را از یک کنار با هرچیزی که دم دستشان بود چوب، چماق و شلاق می زدند. ما را از رومادیه به موصل ۱ بردند در پی اغتشاشی که در موصل یک بین اسرا و نیروهای بعثی به وجود آمد . ما را به موصل 2 و 3 و نهایت موصل 4 انتقال دادند.
ماجرای اغتشاش از این قرار بود. اجرای اغتشاش از این قرار بود که پس از برگزاری مراسم عزاداری ، اسرار را به طبقه بالای اردوگاه می بردند در کیسه میکردند و آن هارا روی پله ها به سمت پایین قل میدادند و بعد هم در پایین پله ها کتک میزدند . افراد طبقه پایین درها را کندند و داخل محوطه شروع به تکبیر گفتن و مرگ بر صدام گفتن کردند .
عراقی ها بچه هارا به رگبار بستند و با ماشین های ضرهی وارد اردوگاه شدند و اسرا را با زور وارد زندان ها کردند .روز بعد مجروحان و شهدا را بردند .
محمد حسن داوودی یادآور می شود: بعد از این واقعه من را ابتدا به موصل 2 و سپس به موصل 3 و در آخر به موصل 4 بردند. 6 سال از دوران اسارت را در موصل 4 سپری کردم.
زندگی در موصل ۴؛ مقاومت با فرهنگ و ایمان
در موصل 4 هماهنگی و همدلی بین بچه ها زیاد بود با این که شرایط آسان تر نشده بود ولی به خاطر این که همراه بودیم و طی این مدت با هم دوست شده بودیم به ما خیلی سخت نمی گذشت. ورزش می کردیم، کونگ فو و تکواندو به هم آموزش می دادیم، کلاس های قرآن و نهج البلاغه برگزار می کردیم ، تئاتر و برنامه های برای ایام جشن های مذهبی و ایام دهه فجر تدارک می دیدیم که البته همه این ها به دور از چشم نیروهای بعثی انجام می شد.
در موصل 4 ما مرتب اخبار ایران را از طریق رادیویی که از عراقی ها کِش رفته بودیم گوش می کردیم. اخباری که توسط نیروهای بعث برایمان پخش می شد گزیده هایی از بیانات و یا حوادث بود و طوری این ها کنار هم گذاشته می شد که روحیه ما بشکند اما ما خبرها را خودمان از طریق رادیوهای کوچک گوش میدادیم. خبر فوت امام از طریق همین رادیو به ما رسید و خبر آزادی اسرا هم همین طور.
رسم نیروهای بعثی بر این بود که وقتی خبر خوشی به آنها می رسید ما را بیشتر به هوای آزاد می بردند و صبح و ظهر و بعد از ظهر اجازه می دادند در محوطه راه برویم ولی وقتی شکست می خوردند برنامه حبس ما در اتاق ها و شلاق زدن ها شدت می گرفت. روزی که خبر توافق برای تبادل اسرا رسید. نیروهای بعثی هم جشن گرفتند و در مجموع روزخوبی برای ما بود .
آزادی پس از ۹ سال
از زمانی که خبر تبادل اسرا در سال 67 اعلام شد، تا زمان مبادله اسرا که در سال 69 اجرایی شد، دوسال سخت برایمان سپری شد هر روز منتظر بودیم که تبادل انجام شود. حتی برخی از مجروحین را برای تبادل می بردند و باز می گرداند که همه این ها باعث تضعیف روحیه ما شده بود.
بازگشت به زندگی و آغاز خدمت
مرداد 1369 آزاد شدیم. به خاطر این که اصالتمان بردسکنی است همراه بقیه آزادگان بردسکنی به بردسکن هم رفتیم. بعد از این که به کاشمر آمدم با وساطت خانواده در بردسکن ازدواج کردم.
وارد ایران که شدم در فرمانداری در ستادی به نام ستاد پشتیبانی جنگ مستقر شدیم که بعدا به ستاد رسیدگی به امور آزادگان تغییر نام داد. 6 سال در فرمانداری کاشمر کار رسیدگی به امور آزادگان کاشمر، خلیل آباد، بردسکن و کوهسرخ را انجام دادم.
از رنج اسارت تا سازندگی و خیرات فرهنگی
از همان ابتدای ورود فعالیتم را شروع کردم. در دیداری با آیت الله رفسنجانی در کاشمر ، مجوز چاه موتور حسین آباد مهلار انابد بردسکن را گرفتم و بعد مجوز دو چاه موتور دیگر در مهدی آباد و دورنه را اخذ کردم و از درآمد آنها کارهای خیر انجام دادم به عنوان مثال در هیات شهدا و تکیه حسینی کاشمر وتکیه های بردسکن هر جا لازم بود حمایت کردم.
بعد مرغداری گوشتی 50 هزار تایی و مرغ تخم گذار و مرغداری کوثر را احداث کردم و از درامد آن و فروش اموال پدری شروع به ساخت ساخت مسجد چهارده معصوم و کتابخانه چهارده معصوم نمودم.
کتابخانهسازی؛ نذر فرهنگی یک آزاده
هر جا که کار کردم از صفر تا صد امکانات را تامین کردم. به عنوان مثال در کتابخانه ها از ساخت ساختمان تا سیستم گرمایش و سرمایش و سیستم های کامپیوتری و کتاب و میز و صندلی و قفسه ها همه را هنگام تحویل کتابخانه در اختیار نهاد کتابخانه ها قرار دادم.
چندین کتابخانه در جای جای ترشیز احداث کردم. یک کتابخانه به نام پدرم حاج غلامرضا داوودی در بردسکن، خرید کتب خانه سیار ، کتابخانه دکتر جلالی کندری، کتابخانه شهید فولادبند خلیل آباد،کتابخانه شفیع آباد،کتابخانه عارف آباد ،کتابخانه کوشه و در توسعه کتابخانه های شهر کاشمر کمک موثر داشتم ، از توسعه کتابخانه امام علی (ع) حمایت کردم. در روستاها هم کتابخانه متعددی ایجاد کردم اما تعداد زیادی از آنها الان غیر فعال هستند. در روستاها حمام های قدیمی را مرمت و بازسازی کردم تا تبدیل به کتابخانه شوند اما تعداد زیادی از آنها الان غیر فعال هستند.
باور به دانایی و عشق به کتاب
معتقدم هر فردی باید به دنبال گرایش و علاقه اش برود و من هم نسبت به کارهای فرهنگی چه در مساجد و چه در کتابخانه ها علاقه دارم. به کتابخانه ها که می رفتم جوانان می آمدند و دنبال کتاب بودند و بسیاری از کتاب ها قدیمی بود، تصمیم گرفتم کتاب های جدید و به روز برای جوانان و نوجوانان تهیه کنم. الان به جاهایی که برای بازدید می روم قبل آز آن اعلام می کنم که اگر کتابی را خوب معرفی کنند به آنها هدیه می دهم به یکی از روستاهای کوهسرخ که رفتیم و کتابخانه افتتاح کردیم، به اهالی گفتم اگر دفعه بعد کتاب ها را بخوانید به شما هدیه می دهم. به بازدید بعدی که رفتیم یک دختر دوازده سیزده ساله گفت که همه کتاب های رده سنی خودش را خوانده ، از او خواستم کتاب را معرفی کند و به بهترین نحوه به معرفی کتاب پرداخت.
به نظرمن اگر مدارس و معلمان به سمت کتابخوانی بروند بهترین نتیجه را می توان در مدارس در افزایش کتابخوانی کسب کنیم. تشویق باعث علاقه مندی بچه ها به کتاب می شود. این نکته را باید مربیان و معلمان در نظر داشته باشند. هر چه در جامعه کتابخوانی بیشتر شود، زندگی شیرین تر و جامعه به سمت دانایی محور شدن میرود.













نوشتن نظر:
ارسال پاسخ