آخرین اخبار

کوچه‌پَرسه‌هایی در خراسان

  یکی از لذت‌ها و حلقه‌های اتصالم به زندگی پرسه زدن در میان آدم‌هاست. در میان‌ آدم‌های مختلف در پایین شهر، کوچه‌ها، خیابان‌ها و مکان‌های ناشناخته‌ای که تلاش می‌کنم به‌دور از هرگونه تفسیر و تأویل لمس‌شان کنم. در این کوچه&zwnj...
کد مطلب : 509
دوشنبه, 01 دی 1404
124 بازدید
نویسنده : حمید ضیایی

 

یکی از لذت‌ها و حلقه‌های اتصالم به زندگی پرسه زدن در میان آدم‌هاست. در میان‌ آدم‌های مختلف در پایین شهر، کوچه‌ها، خیابان‌ها و مکان‌های ناشناخته‌ای که تلاش می‌کنم به‌دور از هرگونه تفسیر و تأویل لمس‌شان کنم. در این کوچه‌پرسه‌ها همواره تلاش می‌کنم ذهنم را از هرگونه قضاوتی درباره‌ی آن‌چه می‌خواهم ببینم، خالی کنم. به‌واقع باید این‌طور بگویم، کوله‌بارم را برمی‌دارم و هم‌چون دوره‌گردی، به‌امید خدا به راه می‌زنم و می‌روم تا ببینم قرار است چه چیزی دستلاف* کنم.

هربار که می‌روم و با آدم‌های مختلف دم‌خور می‌شوم، شگفت‌زده‌تر از قبل بازمی‌گردم. و همین شاید امیدم را به زیستن افزایش می‌دهد. مثل کودکی که اولین‌بار است چیزی شگفت دیده و از پدر خود می‌پرسد و باز سؤالش را تکرار می‌‌کند. من این‌چنین شیفته‌وار به مردم و کارها و داد و ستد و رفتارهایشان خیره می‌شوم و می‌پرسم و برق شوق در چشمانم چنان پیدا می‌شود که گویی انعکاس نور آفتاب طلاییِ طلوعی زیباست که بر پنجه‌های موج‌های متلاطم دریا افتاده است.

زندگی برایم چیزی جز این‌ها نیست. شاید بتوان گفت که زیباترین توصیف زندگی همان است که فروغ برایمان گفته است: «زندگی شاید/ یک خیابان دراز است که هرروز زنی با زنبیلی از آن می‌گذرد».

 

 

پَرسه در قهوه‌خانه‌های پایین شهر

 

برای روز جمعه به دعوت و پیشنهاد دوستی قرار می‌گذاریم که بیرون برویم. با خودم عهد می‌بندم که این جمعه را علی‌رغم مشغله و کارهای زیاد، برای خودم وقت بگذارم و به هیچ چیز فکر نکنم. به خودم قول می‌دهم اگر از آسمان سنگ هم بارید، به آن بی‌اعتنا باشم و اگر بی‌حوصلگی هم غالب شد و اجازه نداد از تختم، صبح زودِ جمعه بیرون بیایم، شیطان را لعنت کنم و از جایم برخیزم و دوربینم را بردارم و بروم پایین شهر. جایی که زندگی از رنگ و نور و کنتراستی دیگر برخوردار است. جایی که چهره‌ها، تیپ‌ها، رفتارها، منش‌ها، داش‌مشتی‌گری‌ها و لوتی‌مسلک‌بازی‌ها از جلا و جبروت و جنم دیگری است؛ دربه‌در به‌دنبال یک قهوه‌خانه‌ی قدیمی می‌گردم. از آن قهوه‌خانه‌ها که آدم‌های جورواجور در آن نشسته‌اند و استکان چای‌ را در نعلبکی می‌ریزند تا خنک شود و بعد هورت می‌کشند و دهانشان را چنان مزمزه می‌کنند که قند در دلت آب می‌شود. دلم می‌خواهد صبحانه را در چنین قهوه‌خانه‌ای بخورم. یک املت مَشتی که تنها ترکیبات ساخت و پرداختش یک قاشق روغن است و یک قاشق رب و دو عدد تخم‌مرغ و کلی صفا و صمیمیت. از آن املت‌هایی که وقتی به آخرش می‌رسی، لقمه‌ات را ته ماهیتابه‌ی روحی (روی)اش می‌کشی؛ چنان‌که گویی اگر این کار را نکنی نصف لذتش را از دست داده‌ای. بعد استکان چایت را برمی‌داری و بدون این‌‌که به ناراحتی معده‌ات فکر کنی، در نعلبکی می‌ریزی و کمی که خنک شد، سر می‌‌کشی و چنان غرق لذت نوشیدن چای می‌شوی که انگار خوش‌طعم‌ترین چای جهان را نوشیده‌ای.

بعد با فراغ بال می‌نشینی و با آدم‌های قهوه‌خانه به‌دور از هرگونه تکلف و دلهره از این‌‌که مبادا کلمه‌ای بگویی که اسائه‌ی ادب به ساحت کسی شود، به گفت‌وگو می‌پردازی و آدم‌های قهوه‌خانه نیز چنان با تو گرم و گیرا برخورد می‌کنند که گویی اصلاً تو سال‌هاست مشتری این قهوه‌خانه بوده‌ای و خودت بی‌خبری.

به کاشی‌های مربعِ سفیدِ دیوار نگاه می‌کنم. همان کاشی‌هایی که دیگر در بازار مشتری چندانی ندارد و روی دیوار قهوه‌خانه رنگ سفیدش به‌زردی گراییده است. نیمکت‌های یک‌سره و قالیچه‌های کهنه‌ی نخ‌نمای روی این نیمکت‌ها، صمیمت دیگری دارد و این کنار هم نشستن‌ها نیز خود برایم تداعی‌کننده‌ی برابری با آدمیان دیگر است. آدمیانی که در این قهوه‌خانه شانه‌به‌شانه‌شان داده‌ام و حالا نان و نمک‌شان را نیز خورده‌ام.

 

داد و ستد قهوه‌خانه‌ای

 

درِ صحبت را با یکی از افراد قهوه‌خانه می‌گشایم. دور تا دور قهوه خانه افرادی نشسته‌اند و تعدادی انگشترهای ریز و درشت نقره پیشاروی خود گذاشته‌اند. یک نفر سر تک‌تک میزها می‌رود و انگشتری را که در بند اول انگشت سبابه‌اش گرفته و می‌چرخاند، نشان می‌دهد و هرکدام قیمتی روی آن می‌گذارند و او یا می‌فروشد یا عبور می‌کند تا نفر بعدی قیمتش را بگوید! وقتی به‌توافق می‌رسد و انگشتر را می‌فروشد، صداهایی در هم می‌تند و می‌گویند: «برکت باشه و خیر».

بعد فرد فروشند به سر میزها می‌آید و مبلغی که بعد متوجه می‌شوم بسته به قیمت انگشتر متغیر است، به افرادی که قیمت زده‌اند هدیه می‌‌کند. می‌پرسم این پول برای چیست؟ یکی از افراد قهوه‌خانه توضیح می‌دهد و دیگری صدایش را در صدای او می‌غلتاند و با خنده می‌گوید: «اینجا دیگه باید شکم سیر بشه».

آن‌چه دستگیرم می‌شود این است که اینجا، در قهوه‌خانه‌ای در خیابان سرخس مشهد، هرکس روزی‌ای دارد و هر خریدار و فروشند در قراردادی نانوشته سهم دوستان و حق‌القیمت‌گذاری دوستان خود را می‌پردازد.

 

نگاهم را به استکان چای می‌دوزم و بخاری که در صبح جمعه‌ی آذرماهی نه چندان سرد، از آن بلند می‌شود. به این فکر می‌کنم که اینجا آدم‌ها بیشتر هوای هم‌دیگر را دارند. حتیٰ اگر یک انگشتر به‌قول خودشان برایشان «نان» کند، آن نان را سخاوتمندانه با یک‌دیگر تقسیم می‌کنند. چای‌ام را می‌نوشم. از افراد حاضر در قهوه‌خانه سؤال می‌‌کنم که اجاز دارم عکس بگیرم؟ همه موافقت می‌کنند و یکی با خنده می‌گوید: «توی تلویزیون نشونمون بده همه ببینن!»

همه می‌خندیم. اما من به این فکر می‌کنم که انسان چه‌قدر دوست دارد ماندگار شود. جاودانه شود. با خودم فکر می‌‌کنم که این هراس مرگ است که انسان را به هر دست‌آویزی برای جاودانگی پیوند می‌زند. گویی این فناپذیری برای انسان همواره دلهره‌آور و مضطرب‌‌کننده است. «اساساً انسان‌ها دوست دارند تصویر و عکس‌شان بی‌آن‌که برایشان اهمیت داشته باشد در کجا پخش خواهد شد، ثبت شود.**»

 

*دستلاف: پولی که از اولین فروش جنس به‌دست آید. دشت اول.

** این دیدگاه نقل به مضمون از کارگردان برجسته‌ی سینما، جاودان‌یاد، عباس کیارستمی است.