کاشمر در آینه خاطرات حاج ابوالقاسم هنرفر
با معرفی آقای محمد جوان، نویسنده فعال شهر کاشمر- نویسنده دو کتاب «حضور در حال» و«زندگی»- وهماهنگی آقای مهدی هنرفر پسر حاج آقا ابوالقاسم هنرفر و با همراهی آقای کاظم رنجبر، فرصتی فراهم شد تا به دیدار آقای ابوالقاسم هنرفر، یکی از سپیدمویان نیک اندیش و آگاه این دیار، برویم. هدف از این دیدار، شنیدن خاطرات و روایتهای ارزشمند ایشان از گذشته کاشمر و روند رشد و توسعه این شهر بود. آقای هنرفر با ذهنی روشن و بیانی گرم، از روزگار پیشین، تحولات اجتماعی، فرهنگی و عمرانی کاشمر و تغییراتی که در طول سالها در سیمای شهر پدید آمده است، سخن گفت. آنچه این گفتگوها را ارزشمند و شنیدنی می کند تفاوت نگاه هر فرد به محیط و جامعه است. بهرهگیری از تجربهها و دیدههای این چنینی برای حفظ هویت تاریخی و فرهنگی کاشمر ضروری است. این دیدار صمیمانه، فرصتی مغتنم برای ثبت بخشی از حافظه شفاهی شهر و پاسداشت تجربه نسلهای پیشین بود.
در این نوشتار، کاشمر را از دیدگاه آقای هنرفر میبینیم.
در بدو ورود، نخستین چیزی که برایم یادآور خاطرات کودکی و نوجوانی و منش پدربزرگم شد، آدابدانی، نوع نشستن و شیوه لباس پوشیدن آقای هنرفر بود. ایشان که متولد ۱۳۰۹ هستند، با کتوشلواری مرتب و ظاهری آراسته حضور داشتند و از همان لحظه نخست، وقار و شخصیتشان نمایان بود. رفتار رسمی، متین و سرشار از ادب ایشان، جلوهای از فرهنگ اصیل نسلهای گذشته را به تصویر میکشید؛ ویژگی ارزشمندی که متأسفانه این روزها در میان بخشی از نسل جوان کمتر مورد توجه قرار میگیرد.
نقلِ خاطرات، گذشته را برای ایشان زنده می کرد. با شیرینی گفتار، اتفاقاتی که بین وی ودوستانش اتفاق افتاده بود را بیان می کرد و گاه با خنده و گاه با افسوس از یک یک آنها یاد می کرد.
وضعیت بازار قدیم کاشمر
در این بین یکی از موضوعات جالبی که ایشان مطرح کرد وضعیت بازار قدیم کاشمر بود. بازار سرپوشیده و مسقفی که از محل مهدیه کنونی شروع می شد و تا میدان مرکزی امروز امتداد داشت. دکان های بزازی آقایان نیشابوری و موحد، عطاری آقایان دارابی و سهرابی، بلورفروشی آقای بلوریان که بیشتر چلچراغ می فروختند و قنادی آقا محمد قناد، آن زمان که شیرینیهایی به سبک امروزی عرضه نمیکردند، بلکه محصولاتشان بیشتر شامل نقل، قرابیه و آبنبات بود.جایی که اکنون میدان مرکزی است یک خیابان کم عرض بود و بقیه کاروانسرای حاجی امین بود که الان میدان مرکزی بخشی از کاروانسرای قدیم را شامل میشود.
آن زمان کاشمر سه تا کاروانسرا داشت؛ کاروانسرای حاجی امین که الان هم هنوز فعال است. کاروانسرای حاجی رئیس (احمدی) در محل بانک همت فعلی و کاروانسرای شوکت الممالک که از آقای شوکت و پدر آقای بهمن ضیایی بود و مکان فعلی پاساژ اوقاف است.
وی افزود: چند تا قصابی هم در بازار بود اما نانوایی ها در بازار متمرکز نبودند در آن زمان یعنی هشتاد نود سال پیش سه تا نانوایی در کاشمر فعال بودند.
حاج آقای هنرفر به موضوع آویزان کردن چوب از سقف بازار برای لانه پرندگان و به ویژه پرستوهای مهاجر اشاره کرد وگفت : بازاریان چوبهای باریکی را به سقف یا ایوان میآویختند تا پرستوها بر آن لانه بسازند. این کار از سرِ مهر به پرندگان و باور به برکت حضور پرستو انجام میشد. آن چوبها معمولاً در گوشهای امن نصب میشد تا پرستوها با آسودگی رفتوآمد کنند و لانهشان از آسیب و مزاحمت دور بماند.
وی همچنین به نصب چراغهای نفتی در بازارهای مسقف قدیمی اشاره کرد و اظهار داشت: این کار برای روشنایی شبانه و تأمین امنیت انجام می شد و نقش مهمی در رفت وآمد کسبه و خریداران ایفا میکرد و فضای بازار را زنده نگه میداشت. در کاشمر هر نِماشوم (دم غروب) یک مردی به نام علی کلانتر وظیفه داشت همه این چراغ ها را پر نفت کند و فتیله چراغ را پایین می کشید تا نفت کمتر بسوزد.
محدوده و تمرکز جمعیت
حاج ابوالقاسم هنرفر با اشاره به تمرکز جمعیت کاشمر یادآور شد: کاشمر از طرف خیابان قائم تا تکیه علی اکبری، از طرف خیابان مدرس تا بانک ملی، از طرف خیابان امام تا چهار راه بهبودی و از خیابان هفده شهریور کنونی تا منزل حاج آقای نور ( هفده شهریور 12کنونی) امتداد داشت و بقیه بیابان بود و یا باغ . اگر افرادی هم پراکنده خانه ای ساخته بودند از آبادی دور و اطراف خانه ها بیابان بود و جمعیتی وجود نداشت. بیشتر جمعیت کاشمر در آن زمان هم در خیابان مدرس متمرکز بودند.
دور تا دور کاشمر را خندق فراگرفته بود. از محلی که حافظ الصحه در خیابان شهید اکبرنژاد فعلی به طرف بانک ملی امتداد داشت، دور می زد تا چهارراه بهبودی و بعد تا بازار روز فعلی. دو تا در بزرگ که با چوب های سنگین و قطور ساخته شده بودند و پشت در با زنجیر بسته می شد نیز درها یکی در محل چهار راه بهبودی و یکی هم در محل بانک همت فعلی قرار داشت. پدرم می گفتند «این ها دروازه شهر بودند».
آب در کاشمر قدیم و شیوه های دسترسی به آن
آقای هنرفر با آشاره به نقش قنات در زندگی مردم قدیم کاشمر گفت: در کاشمر قدیم ، تأمین آب برای شستوشو و کارهای روزمره بیشتر ازطریق قنات انجام میشد. آب شیرین از طریق قنات به درون شهرها هدایت میکردند و از میان کوچهها و حتی خانهها عبور میدادند. آب قنات از طریق «سو» از میان خانهها عبور میکرد و به این ترتیب، دسترسی اهالی به آب آسانتر بود. هر خانه یک «پیآب» داشت که با چند پله به زیرزمین راه پیدا میکرد و در محلی ساخته میشد که مسیر قنات از آن میگذشت. در کنار این فضا، حوض خانهای نیز ایجاد میکردند تا ساکنان در فصل تابستان، هنگام شدت گرما، در آنجا استراحت کنند و از خنکای محیط بهره ببرند. این شیوه، بخشی از معماری و زندگی سنتی منطقه بود.
آب خوردن از آب انبار یا حوض انبارها تامین می شد و در کوزه ها نگهداری می گردید.
اولین چاه موتور کاشمر در خیابان هفده شهریور رو به روی مسجد فخار کوچه توحیدی، دومین چاه موتورکاشمر در کسرینه و سومین در کندر حفر شد.
اولین منبع آب، منبع آب خیابان چمران بود که آب را از دره گرگ و به صورت لوله کشی به خانه های مردم هدایت کرد.
برق
ورود موتور برق به کاشمر به اوایل دهه ۱۳۲۰ خورشیدی برمیگردد؛ زمانی که یک موتور برق کوچک در مرکز شهر نصب شد و تنها بازار را هنگام شب روشن میکرد. چند سال بعد، با نصب موتورهای قویتر که توسط بزرگان شهرستان به صورت سهام خریداری شده بود و مردم هم در خرید این موتور شراکت داشتند، موتور برق در خیابان امام روبه روی شهربانی سابق مستقر شد و برقرسانی منظم به خانههای کاشمر حدوداً از اوایل دهه ۱۳۳۰ آغاز شد و ابتدا فقط چند ساعت در شب برقرار بود. با توسعه شبکه و افزایش توان تأمین، محلههای مختلف بهتدریج برقدار شدند تا اینکه شهر صاحب روشنایی پایدار و گسترده شد.
روایت یک عمر تلاش؛ زندگی کاری ابوالقاسم هنرفر
زندگی کاری آقای ابوالقاسم هنرفر سرشار از تلاش، نوآوری و تجربههای ماندگار است. ایشان در این باره گفت: « کارم را با دوچرخهسازی شروع کردم؛ روزگاری که مردم برای رفتوآمد با دوچرخه حتی به بردسکن میرفتند. بعد از مدتی تعمیر موتورسیکلت را یاد گرفتم و اولین نفری بودم که موتور را به کاشمر آوردم. آن زمان خیلیها اصلاً موتور ندیده بودند و وقتی روشنش میکردیم و حرکت میکرد، با تعجب نگاه میکردند. اول فقط چند نفر از بزرگان شهر موتور داشتند و تعداد موتورهای کاشمر از چهار یا پنج دستگاه بیشتر نبود، اما کمکم روستاییها هم برای کشاورزی و رفتوآمد موتور خریدند.
بعدها اولین دستگاه تراشکاری و نخستین کپسول اکسیژن را هم به کاشمر آوردم. با دستگاه تراش، رینگ و پیستون موتور میساختیم، سیلندر تراش میدادیم و کار ریختهگری انجام میدادیم. وقتی دستگاه جوش را آوردم، مردم برای دیدن جوشکاری جمع میشدند و مستقیم به نور آن نگاه میکردند. یادم هست یک روز دکتر رسایی گفت: «چه کار کردی که همه با چشمدرد پیش من میآیند؟» من هم گفتم: «میگویم نگاه نکنند، اما گوش نمیدهند!»
بعد از آن به نصب موتور برای چاههای آب کشاورزی مشغول شدم. آن زمان بیشتر از موتورهای «رستون» استفاده میشد که لنگرهای خیلی سنگینی داشتند. با میله آهنی سهپایه درست میکردیم و لنگرها را بالا میکشیدیم؛ کار بسیار سختی بود. بعدها موتورهای «بلاکستون» آمد که کار با آنها راحتتر بود. موتورهای رستون باید هر چند دقیقه یکبار روغنکاری میشدند، اما بلاکستون مخزن روغن داشت و روزی یکبار کافی بود آن را پر کنیم.
برای تعمیر موتورهای چاه آب بارها به طبس و شهرهای دیگر سفر کردم. یک بار هم در سبزوار موتوری خراب شده بود که هیچکس نتوانسته بود تعمیرش کند. حتی تعمیرکار از مشهد آورده بودند، اما موفق نشده بود. با زحمت زیاد خودم را به سبزوار رساندم، موتور را بررسی کردم و ایرادش را پیدا کردم. وقتی موتور دوباره راه افتاد، همه تعجب کرده بودند که یک تعمیرکار از کاشمر توانسته کاری را انجام دهد که دیگران از عهدهاش برنیامده بودند.
اولین جرثقیل را به قیمت ۲۵۰۰ تومان خریداری کردم و به کاشمر آوردم؛ اقدامی که در آن سالها تحول بزرگی در اجرای پروژههای عمرانی و جابهجایی بارهای سنگین در منطقه به شمار میرفت. ورود این جرثقیل، آغاز دورهای تازه در فعالیتهای فنی و ساختمانی کاشمر بود و بسیاری از مردم برای نخستین بار چنین دستگاهی را از نزدیک میدیدند.»
این خاطره، بخشی از سالها تلاش، تجربه و مهارت فنی او در روزگار کمبود امکانات و دشواریهای کار صنعتی در منطقه است.
ماجرای استفاده دکتر کندری از گاز اکسیژن
(دکتر کندری یکی از پزشکان حاذق کاشمری بود)
یک شب یکی از علما مریض می شود. خانه اش نزدیک تکیه حسینی بود. ساعت 7 یا 8 شب بود که سه نفر دَرِ خانه ما را زدند و گفتند دکتر کندری گفته دستگاه اکسیژن میخواهد. به آنها گفتم ما یک دستگاه برق داریم و یک دستگاه گاز. همانطور هم متعجب بودم که دکتر با این دستگاه ها می خواهد چه کار کند. افرادی که آمده بودند گفتند گاز روبردار. کپسول گاز را برداشتیم و رفتیم. دیدیم یک مریض بی حال و نیمه بیهوش افتاده. دکتر سریع یک قیف به سر لوله گاز اکسیژن زد و روی صورت بیمار گذاشت، چند دقیقه نگذشت که بیماربه هوش آمد. از دکتر می پرسیدم:«چه کار کردی». بعدا دکتر گفت که بدن به گاز اکسیژن نیاز دارد. از آن به بعد هر چند وقت یک بار، ما سَرِ کار بودیم دکتر می فرستاد دنبال کپسول اکسیژن.
ما دیدیم که این جور نمی شود سه تا کپسول اکسیژن به 15 تومان از تهران خریدم و10 تومان هم کرایه دادم. این کپسول ها رو بردم به بیمارستان. گفتم هر وقت هم خالی شد به من اطلاع دهید، به تهران بفرستم تا پر کنند.
آقای ابوالقاسم هنرفر هم اکنون نیز یکی از خیرین سلامت کاشمر است که به مناسبت های مختلف هدایایی به بیمارستان مدرس کاشمر اهدا کرده است.













نوشتن نظر:
ارسال پاسخ