مردم و ایران؛ پیوندی ناگستتنی در برابر دشمن
از ابتدای جنگ تحمیلی رمضان حضور قاطع مردم در خیابان آغاز شد. این حضور فارغ از هر رویکرد سیاسی_جناحی و حزبی بوده و تنها یک معنا و مفهوم داشته و آن «ایران» است.
این حضور در روزهای آغازین گرچه پیام روشنی داشت؛ اما آنچنان که باید رونق نیافته بود. رفتهرفته و با روشن شدن ابعاد گوناگون این تجاوز دژخیمانه و فروافتادن نقابهای پوشالی «آزادی» و «دموکراسی» و ایندست شعارهای بزکشدهی سانتیمانتالیِ «اینترنشنالی»، بسیاری از کسانی هم که گمان میکردند واقعیتی، بهفرض در پس این شعارها نهفته است، رویگردان شدند و دریافتند که «علاج در وطن» است.
کمی عقبتر از این روزها
بررسی ابعاد مختلف چنین زمینهسازی و تطهیر تجاوزی اینچنین آشکار و روشن را باید در مقالی و مجالی، اهل معرفت در حوزههای جامعهشناسی و سیاست و روانشناسی برعهده بگیرند و نقائص مختلف موجودِ داخلی از سیاسی و اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی را مورد تجزیه و تحلیل قرار دهند؛ اما آنچه در بُعد رسانه اتفاق افتاد پدیدهای شگرف از ظهور نوعی «فاشیسم مدرن» تحت لوای «آزادی ایران» بود. اگر بخواهیم نگاهی گذرا به ظهور و بروز بعضی لغات و اصطلاحات داشته باشیم، بهخوبی درمییابیم که بسیاری از عبارات و صفتهای بازآفرینیشده یا ساختهشده، آنچنان احساسات و عواطف «نوستالوژیک» را برمیانگیخت که گویی قرار بود فردای روز بمباران، صبح ایران را با صدای «بلبل»های سرخوش از هوای پاک و بیآلایش سرب و دود تهران آغاز کنیم و از سوی دیگر آنچنان این روزها را تنگ و تاریک و مخوف جلوه داده بودند که گمان میکردیم به پایان خط رسیدهایم و تنها راه رهایی ما «جنگ و استقبال از جنگ» است.
روی دیگر این «فاشیسم رسانهای» را باید در اتحاد بخشی از برونرفتگان از وطن جست و یافت. پرداختن به ابعاد مختلف این فعالیت رسانهای مستمر، کاری عمیق و وارسی جدی می طلبد؛ البته این وارسی جدی زمانی برایمان نیاز خواهد بود که بپذیریم ما قبل از آغاز جنگ تا حد زیادی بازی را به رسانه باختیم.
تهدید، تهمت، تحدید
یکی از اتفاقات مهم و همواره آسیبرسان به ایران عزیز ما، دو شقه کردن تفکر سیاسی_اجتماعی است. جامعهی سیاه_سفید همواره خود را مسحور و محصور در انتخاب یکی از این دو شقه محکوم میداند. این مهم چند علت دارد و اساسیترین معضل بروز چنین اتفاقاتی «غیاب تفکر انتقادی» است. غیاب چنین تفکری چه سطح جامعه و چه بستر رسانه راهی جز به بهبست اجتماع نمیبرد. نبود نگاه سنجشگرانه و مطالبهگری درست و اصولی میتواند زمینهساز جولان بسیاری از اتفاقات ناگوار باشد؛ از سوی دیگر دست گذاشتن روی این نقطهی ضعف توسط کسانی که خود را «اپوزوسیون» میدانند، از آنان چهرهای منجیانه میسازد. چنانکه از ابتدا با تحریک احساسات و عواطف «ملیگرایانه» سعی در جذب حداکثری کردند وقتی به آن مقصود و مطلوب خود دست نیافتند، به تهدید، تهمت، فحاشی، ارعاب، تحدید و بلاک کردن صفحات مجازی، پرسشها و استدلالهای مغالطهآمیز و امثال این دست زدند. و این خود نمود روشنی از ظهور نوعی فاشیسم رسانه_اجتماعی بود که جنبههای مختلف آن به مرور روشن خواهد شد.
بازگردیم به مشهد؛ میدان احمدآباد
تقاطع ملاصدرا_کلاهدوز مشهد معروف است به میدان احمدآباد. تقاطعی که میتوان آن را قلب تپندهی گذرگاهی مشهد دانست. یک تقاطع پرتردد که برای رسیدن به بسیاری از مقاصد ناگزیر به عبور از آن میشویم.
علیرغم اینکه بسیاری از رسانههای خارجیِ فارسیزبان تلاش دارند حضور مردم در خیابان را حضوری «وابسته» به نهاد یا ارگانی خاص جلوه دهند، اما آنچه در بیش از چهل و نه_پنجاه شب شاهد آنیم، منطقاً و منصفاً آن چیزی نیست که گفته میشود. بلکه حضور مردم با تمام اختلاف سلائق عقیدتی_سیاسی در کنار یکدیگر و زیر پرچم و نام «ایران» است.
شبهای بسیاری به خیابان رفتهام و این تجمعها را زیر نظر گرفتهام. رفتارهای مردم، شعار دادن کودکان، پرچم زدنها، اتحاد و برابری مردم، اینهمه برای کسی که از نمایی «کلوزآپ» این حضور را مینگرد و در مقابل ادعای رسانههای خارجیِ فارسیزبان را میشنود، معنا و مفهوم دیگرگونهای دارد؛ اما چرا «میدان احمدآباد» در نظرم رنگ و جلای دیگری یافته است؟
این حرکت نمادین یک حرکت کاملاً خودجوش و مردمی است. مسعود نبیدوست، فعال رسانهای و یکی از چهرههای شناختهشدهی خراسان در حوزهی گردشگری و فرهنگیهنری در اینباره گفته است که از روز ششم ساعت 8 شب با یک پرچم کاملاً ساده آغاز کردیم. نکتهی جالبتوجه این است که تأکید مسعود نبیدوست روی کلمهی «ساده» است. کار عجیبی هم نیست. افرادی که دوست دارند پرچم ایران را در این تقاطع در اهتزار نگاه دارند، میتوانند شرکت کنند.
یکروز بارانی حدود نیمساعت_چهلدقیقه را با مسعود نبیدوست در همین تقاطع گذراندم. جوانان، نوجوانان، زنان و مردان، افراد میانسال و در یک کلام تمام اقشار جامعه از طیفهای مختلف میآمدند تا از مسعود یا هرکس دیگری که نبود مسعود در آنجا عهدهدار میدانداری میشد، «وقت بگیرند.» میآمدند تا برای سرپا نگاه داشتن پرچم ایران «وقت بگیرند!» ثبتنام میکردند. یک ایدهی ساده اما عمیق که تنها یک چیز را در ذهنم تداعی میکند و آن دلبستگی به «ایران» است.
در یک ویدیوی گزارشی مسعود نبیدوست گفته است: «اهتزار این پرچم تا پایان جنگ ادامه خواهد داشت.» حال این جنگ میخواهد یک ماه یا یک سال باشد؛ تنها در این کار یک چیز مهم است و آن «ایران» است. بهباور این گروه خودجوش «کار مهمی انجام نمیشود؛ تنها در روزهایی که کشورت با دو ابرقدرت جنایت کار جهان در حال جنگیدن است، تو در میدان و خیابان پرچم کشورت را در اهتزار نگاه میداری.»
اما من میخواهم بگویم در روزهایی که بسیاری برای حفظ منافع خود سکوت کردند، ایستادنی اینچنین جانانه حتا در حدود همان نگاه داشتن پرچم، روی دیگری از رسالت اجتماعی، روشنفکری و ایراندوستی است. حال این یک ایدهی ساده میخواهد باشد یا ایدهی پرطمطراق؛ چه توفیری دارد؟ مهم یکچیز است و آن «ایران» است که همهی ما در هر شرایطی دربارهی آن متفق و متحدیم.








.jpg)




نوشتن نظر:
ارسال پاسخ