حمزه فاضل، مردی که شعر به زندگی اش معنا می دهد
با دعوت خواهرزاده آقای حمزه فاضل- خانم زهره امامی- به دیدار این شاعر گرانقدر می رویم. متولد 1306 است. به تازگی زمین خورده و خسته و ناتوان است. آنچه او را سرزنده و به حرف وا می دارد، شعر است. آقای رضا کاویانی که از دوستان قدیمی جناب فاضل است، تلاش می کند با گفتن خاطرات یا کدهایی از خاطرات قدیمی، فاضل را به سخن گفتن مجاب کند. اما وی خسته تر از آن است که هر گاه دیگران اراده کنند سخن بگوید. هر چند دقیقه یک بار یادآور می شود که خسته است و نیاز به استراحت دارد.
در عین حال گاهی در بین این تلاش همگانی شروع به شعر خواندن می کند
به پای عشق دویدیم کوی و صحرا را
نشان ز مقدم لیلی نداد کس ما را
رموز مسئله عشق از حکیم مپرس
زعاشقان بطلب حل این معما را
به ملک ومال جهان دل مَنِه که داد به باد
فلک بساط جم و دستگاه دارا را
غرور ملک اجازه نمی دهد که ملوک
نظر کنند گدایان بی سر و پا را
هوای کامت اگر در سر است نادان باش
که آسمان ندهد کام مرد دانا را
کسان که سرو قد لاله رخ به بر دارند
چه می کنند تماشای کوه و صحرا را
به راه کعبه مقصود رهروان طریق
تفاوتی نگذارند خار و خارا را
به پیش دیده ارباب معرفت عبرت
تفاوتی نبود کعبه و کلیسا را
می روم میخانه هر شب حلقه بر در می زنم
تا ز رویم درگشودند یک دو ساغر می زنم
مست بیرون می شوم می بینم اسرار جهان
نعره مستانه از الله اکبر می زنم
هر که می بیند مرا می گویدم دیوانه ای
آری از دیوانگی بر آب و آذر می زنم
این من دیوانه را بر خلق عاقل کار نیست
چشم اگر بیجا رود بر دیده خنجر می زنم
دلبری دارم که او دیوانه می خواهد مرا
من هم اکنون این قدم بر میل دلبر می زنم
نام دلبررا چو از فاضل نمودم من سوال
زیر لب آهسته گفتا دم ز حیدر می زنم.
همسرش می گوید قبل از این که به زمین بخورد، حالش خیلی بهتر بوده و توانایی کلامی اش هم عالی بوده و خاطرات و اشعارش را به یاد می آورده است. بعد از زمین خوردن بیشتر ساکت است، دو روزاست که اصلا صحبت نکرده و الان که مهمان به خانه آمده ، خوشحال شده و صحبت می کند.
رضا کاویانی در باره حضور فاضل در منزل شهریار می گوید و از او می خواهد که ماجرای آن دیدار را بگوید. فاضل در این باره می گوید: سال 49 به تهران رفته بودم. صدری محولاتی و غفوری که از دوستان بودن من را به کافه بهار دعوت کردند و بعد گفتند به دیدار شهریار می رویم. به منزل شهریار در نواب شمالی رفتیم در باز شد و افراد حاضر در خانه گفتند آقای فاضل آمدند.
مردی با موهای پریشان نشسته بود همراه با عماد. مرحوم عماد رو کرد به من و شهریار و گفت: استاد برای این که دست خالی از محضر نرویم قصیده یا غزلی بخوانید. شروع به خواندن کرد:
سیم و زر از من تقاضا کرده یارم من ندارم
زین تقاضا نیشتر زد بر دل خونین نگارم
تیره شد مانند شب از این تقاضا روزگارم
بشنو ای باد صبا راز دل از آهنگ تارم
**
ای خوشا بر طرف جوی ای با نگار گلعذاری
ای خوشا بانگ دفی، نای نی ای، آهنگ تاری
لب به لب، پهلو به پهلو در کنار آبشاری
باده گلگون گرفتن آن زمان از دست یاری
بادهای ده، بادهای ده، ای طبیعت چاره ای، رفت از کفم صبر و قرارم
در پاسخ این شعر جناب فاضل می گوید:
شهریارم گفته یارم سیم و زر خواهد ندارم
زین تقاضا نیشتر زد بر دل خونین نگارم
شهریارا تیره کردی زین بیان تو روزگارم
عاشق زر را تو گفتی؟ زاشتباهت بوده یارم
****
دل مده جانا به هر جا به هر شیرین زبانی
راز را هرگز مگو با دلبر نامهربانی
بوته خز را نمی گویند بر او سرو روانی
گویم آن خواهان زر را من نگارِ لقمه نانی
جان کنم قربان آن یاری که خواهد شهریارم
****
جستجو کن آن که می خواهد تو را چون مو به مویت
مهربانتر از پدر هر دم یقین در جستجویت
بوسه زن بر روی نیکویش که آرد رو به سویت
پیش از آن روزی که او بر هم زند سنگ و سبویت
هر که جوید او بگوید صاحب این افتخارم
____________________
یارم ار خواهد مرا ، خوشم من در میان سنگ زاری
لخت و عریان، بی کس و تنها پناه شاخه خاری
نام هجران پیش عاشق بردی اکنون از چه آخر
این نمک پاشیدنت بر زخم مجنون از چه آخر
کردی از چشمم روان خود رود جیحون از چه آخر
من که خود مستم، شراب ناب و گلگون از چه آخر
نزد مشتی بی ثمر آخر تو را عزت چه حاصل
محتضر را گو که یار و باده ی عشرت چه حاصل
چون اجل آید تو را گیرد بغل ، مکنت چه حاصل
کافران را دیده ای برگو هم از غفلت چه حاصل
یارب آن فاضل منم کز کرده خود شرمسارم
با توجه به احوالات جسمی جناب فاضل تصمیم می گیریم که این نشست را به پایان برسانیم. وی با شعری از صائب ما را بدرقه می کند و می گوید
از تنگی دل است که کم گریه می کنم
مینای غنچه زود نریزد گلاب را
و بعد یکی از اشعار خودش را می خواند:
طبال ناتوانی با دست رعشه دار
می کوفت طبل، نیمه شبی بر مناره ای
می ساخت در سکوت شب آن بانگ دلخراش
بیدار خفتگان را از هر کرانه ای
طفلی پرید با تب و لرزان زِ خواب ناز
بیرون فکند خود را از گاهواره ای
لرزان ز ترس و بیم در آغوش مام خویش
با فکر کودکانه همی جست چاره ای
مامش به خنده گفت که ای نور چشم من
رخسار دلکش تو فروزان ستاره ای
از این صدای شوم ، مشو مضطرب که نیست
جز پوست واره ای به کف زشت کاره ای
گر اندکی گرانتر، کوبد به طبل خویش
از وی به جا نماند، جز پوست واره ای
این دستگاه که بینی طبل میان تهی است
کم کرده های و هوی به هر برج و باره ای
بسیار باطل است وز این جثه جز باد هیچ نیست
با هیکلی که دارد و شکل و قواره ای
بسیار پرصداست و مهیب است و ترسناک
چون بانگ طبل در نظر شیرخواره ای



.jpg)










نوشتن نظر:
ارسال پاسخ